تبليغاتX
حرف های مگو - نسل سوخته

حرف های مگو

خبری- تحلیلی - انتقادی

ساعت ۱۰شب است، ومن تنها سرنشین ماشینی بودم که راننده اش پشت سر هم سیگار ماگنو دود می کند و از گذشته می گوید:من خودم تو کمیته بودم ،هیچ وقت یادم نمی ره شبی رو که گفتن همه گشتی ها بیان کمیته مرکزی،فرمانده آن موقع  کمیته تهران حاج آقای الهی بود و کمیته مرکزی در بهارستان کنونی .

پاترول ها را هنوز به کمیته نیاورده بودند و هر چند تا ماشین کمیته را یک بنز که توش یک سراکیپ و یک سر نشین و راننده و یک تواب کمونیست هم عقبش نشسته بود، هدایت می کرد.به هر ماشین سر گروه یک دسته حکم قضایی بدون اسم اما ممهمور داده بودند . ماهم پشت سر ماشین های سرگروه .

تواب ها خانه تیمی ها رو نشان می دادند و ما هم می ریختیم تو.هیچ وقت یادم نمی رود اولین خانه ای که رفتیم دختر 21 ساله بود با برادری معلول و یک دو جین کتاب کمونیستی از همون ها که الان حتی خودتو تو مستراح باهاشون تمیز نمی کنی.دختر بیچاره را گرفتیم و چشم بند زدیم و انداختیم تو ماشین .وقتی چند نفر دیگه رو هم گرفتیم و رفتیم تو کمیته مرکزی دیدیم چند تا کامیون پر از کتاب های کمونیستی و صدها تن کمونیست از مرد و زن و جوان .مردها با سبیل های استالینی و قیافه های عجیب و غریب و زنها هم عمدتا جوان و دو شب بعدش هم کیانوری آمد جلو تلویزیون و به غلط کردن افتاد و اینطوری شد که 48 ساعته بساط حزب توده جمع شد و من هنوز هم از خودم می پرسم چطور شاه تا آخر نتونست حریف کمونیست ها بشه و اینها اینجوری 48 ساعته تمومش کردن و با این حرفش راننده می خواست به این مساله اشاره کنه که اینها –یعنی حاکمان فعلی -همه رو سرکار گذاشتن و خلاصه آخرشن...

راننده همینطور می گفت از اینکه این مردم چرا اینقدر احساساتی هستند ؟از اینکه چه جوانها یی از کمونیست و پیکاری و حزب اللهی و... که افتادن دنبال حر فهای صدتا یه غاز و به خون خودشان غلطیدند ..برای هیچ و پوچ و بعد از دوستی گفت در دانشگاه شیراز که عاشق دخترکی مجاهد شد بی آنکه دختر تا آخربداند و بعد برای انکه به چشم دختر «عزیز» بیاید از روی همان سادگی و احساسات عاشقی اش جزو مجاهدین شد و دست آخر یک روز با نارنجکی درجیب گرفتن اش و اعدامش کردند و آن دختر هم توبه کرد و یک جوری خودش را نجات داد و الان سر خونه و زندگی اش است و و آن دوست که لابد هفت کفن هم پوسانده است زیر خروارها خاک با آن جمجمه ای که دهانش از خاک عفن پر شده همچنان چشمانش گرد شده و لابد از یاد کس و کارش هم پاک شده.

 و بعدش از ابراهیم نبوی گفت در دانشگاه که همیشه زنجیری با بافت ریز در جیب داشت و تو چهره دخترای مارکسیست یا مجاهد زخم می انداخت و الان این آدم همون کسی است که هر شب تو ماهواره می بینیمش که چه می کند و چه می گوید و اینکه:... البته از نظر من این هیچ اشکالی ندارد چون قرار نیست آدم همیشه یک جور بماند اما  فقط دلم برای نسل خودم می سوزد که دنبال چه حرفها یی افتادیم،چه برادرکشی ها چه شعارهای صد تا یه غاز؛ از تلاش برای حاکمیت پرولتاریایی کمونیست ها گرفته تا قصه شعرهای مجاهدین و کربلا تا قدس حزب اللهی ها و الان به جز کشته شده ها و اعدامی هایی از مجاهد و کمونیست و حز ب اللهی، مانده ها ،هر کدام به دردی گرفتار و ادامه داد:حزب اللهی های اون موقع مثل من پیرو چروکیده و خسته از آن حرف های اتوپیایی ،یک عده سر در آخور اما در دل از من بهتر می دانند که ان حرفها و این ادعاها برای لیلی تنبان نمی شود و آنهایی که سرشان بی کلاه ماند مثل من دنبال مسافر کشی و سگ دو زدن و کمونیست ها و مجاهدین هم آواره و ویلان و سیلان این کشور  و ان کشور و هر کداممان هم که به عقب نگاه می کنیم ،می بینیم وضع امروز بدتر از قبل و اون حرفها همه سرکاری و باز بر همانیم که بودیم

و بعد از نسل جدید گفت که به نظرش نسل نیزهوشی است چون دنیا به تخم اش است و از جوانهایی تعریف کرد که حرف های سیاسی حیدری و نعمتی را گذاشته اند کنار و فقط به چت و وبلاگ ولاو ترکوندن و لب گرفتن از هم فکر می کنن بی آنکه حتی اهمیتی بدهند راننده آنها  را می پاید یا خیر و گفت :ای کاش نسل ما هم به جای آن آرزوهای دور از دسترس که برای رسیدن اش باید از خون می گذشتی و دست آخر« دست خر» هم نصیبت نمی شد، به همین لذت های در دسترس زندگی می اندیشید و قس علیهذا...از این راننده که خداحافظی کردم سوار ماشین دیگری شدم و راننده ای دیگر.

گفتم :عجب زمستانی است... بیشتر به بهار شبیه است...راننده گفت :همه جای دنیا درست و درمون و ما همه چیزمون یه ور و نامیزون...نمی خواستم در آن موقع شب دوباره گوش به حرفهای ناامید کننده بدهم اما گفتم:جالبه چند دقیقه پیش سوار یه ماشین دیگه ای بودم ...یارو از انقلابی هایی عضو کمیته بود و از بدبختی های اون موقع می گفت.

راننده گفت:لابد از کثافت کاری هایش و بعد شروع کرداز انسانیت شاه گفتن و الی آخر و اینکه جزو نیروهای شرکت کننده در جنگ ظفار عمان بوده است و از شهید مطلق فرمانده عملیات در آن جنگ گفت و دست آخر گفت:اینها هم، می روند... مطمین باش!و همه چیز درست میشه...جوابی ندادم و پیاده شدم  زیرا یقین داشتم که درست نمیشه آن هم زمانیکه هنوز ندیده ،متهم می کنیم و نیمه دیده ، ستایش!هنوز یک طرفه و جانب دارانه قضاوت کردن...هنوز یکی مقدس و یکی لکه حیض و هنوز سیاه و سفید دادن و تف و لعن و کینه و تهمت....و وعده آینده ... اصلا فرض کنیم درست شود، چه فایده ای برای من دارد.

منی که در عنفوان جوانی خود را متعلق به یک نسل باخته می بینم، نسلی  سرگردان و متحیر که همه چیز را در ناکامی و تحقیر و به عنوان آرزویی دست نیافتنی می بیند ،نسلی که به جای شادی همچنان کانون تحلیل پدران خام گذشته است در حالیکه باید تا این موقع شب ،سگ دو بزند برای چندر غازی که لعنت یزید را نمی ارزد و آن هم پای صحبت یک نسل هنوز دیوانه و مجنون و سرگردان قبلی.آره نسل قبلی ،نسلی که با کینه و شعار شروع کرد و با حسرت دارد به پایان می برد،نسل چه گوارا و گلسرخي و محمد منتظري و چمران كه الان دنباله اش شده است مسافركش در تهران و فراري آواره در فرنگ.

پ.ن:آنچه نوشته ام عین چیزی است که در آنشب به شکل اتفاقی و البته از دو نفر مسافر کش شنیدم و این اتفاق اگر نامتعارف نبود بلافاصله در وبلاگم انعکاس نمی دادم و باز اگر دروغ است نباید به نام من  نوشت زیرا من ناقل اقوال آن دو هستم و راست و دروغ اش به پای انهااگرچه به قول آن بیچاره که گوزیدندو انداختند گردن او و گفتند آبرویت رفته و در پاسخ گفت كه نه نرفته زيرا پيش صاحب گوز روسفيدم،...من هم پيش صاحب گوز روسفيدم و دست كم ان نسلي ها مي دانند دروغ نوشته ام يا راست .

پ.ن:دیگر اینکه متاسفانه خواننده ها اصل را که روایت اشتباه یک نسل است ول کردند و چسبیده اند به فرع که آوردن نام نبوی است حا ل آنکه نویسنده اگر می دانست اینقدر ذهن ها به انحراف می رود اصراری در آوردن اسم نداشت هرچند حتی خود نبوی هم منکر ان روزها نباید باشد کما اینکه خیلی دیگر از انقلابی ها و غیر انقلابی ها نیستند که میزان حال فعلی افراد است!!!

پ.ن:حالا که خیلی ها می گویند دروغ نوشته ام بد نیست از انقلابی هایی دانشگاه شیراز بخواهند کمی از انقلابیون آن دوران برایشان بگویند(راننده شیرازی بود)

پ.ن:من در اين وبلاگ حرفهاي از سر درد را مي نويسم و حال و حوصله ويرايش و ...را ندارم چراكه به حد كافي در چیزهایی كه مي نويسم براي اين كارهاوقت هست بنابر اين پيشتر ،هر چيز يكه مي خواهيد بار اين وبلاگ كنيد،بكنيد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت   توسط یک شهروند درجه دوم  |